<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جزیره</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/</link>
<description>دلتنگی های یه جزیره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 Jun 2009 15:17:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تفرقه بینداز و حکومت کن...</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;قرار نبود حالا حالاها بنویسم، هم به خاطر سرعت افتضاح اینترنت توی چند ماه اخیر و هم به خاطر امتحانات. می خواستم امتحانا که تموم شد اینترنت پر سرعت بگیرم و بعد دوباره شروع کنم به وبلاگ نویسی فعال. اما حالا قضیه فرق کرده و دیگه نمی شه ساکت نشست، هر چند شاید صدای من به جایی نرسه، هر چند این وبلاگ مدتهاست که به روز نشده و طبیعتاً مخاطب سابقش رو نداره، اما اگر حتی صدای من به یه نفر بی خبر از این اوضاع فجیع برسه و یه ناآگاه رو هم آگاه کنه غنیمته. وضعیت اسف باری که این روزا توی تهران و طبق خبرای رسیده از دوستای شهرستانیم توی شهرستانا وجود داره جایی برای سکوت نذاشته. توصیف وضعیت شهرستانها باشه با اونهایی که اونجا هستن و وضعیت رو می بینن، من فقط و فقط اونچه رو که با دو چشم خودم دیدم می گم تا متهم به شایعه پراکنی و دروغ نشم!!&lt;BR&gt;قبل از هر چیز بی هیچ اغراقی وضعیت تهران رو توی یه جمله خلاصه میکنم : اینجا دارن مردم رو قتـل عام می کنن! دوستان ساده لوحی که توی خونه و پای تلویـزیون نشستن و به اخبار صدا و سیـمای ایران دل بستن و می گن این حرفا دروغ و شایعه ست و اونایی که توی خیابونن اراذل و اوبـاشن، باید بدونن که کلاه بسیار گشادی داره سرشون می ره. توی این چند روز داره همون اتفاقاتی می افته که 30 سال پیش و زمان انقلاب افتاد و آقایون دارن اشتباهاتی رو تکرار می کنن که شاه کرد! مردم عادی از پیر و جوون رو به گلـوله می بندن و توی تلویـزیون بهشون لقب اوبـاش می دن .جوونا رو جلوی چشم هزاران نفر می کشـن و توی تلویزیون مرگشون رو می ذارن به حساب آشوبگرانی که مقرهای پلیـس رو گرفتن ... !!! روزنـامۀ مزدور &quot; وطـن امروز&quot;* به راحتی عکس کسانی رو که جلوی چشم خودمون با تیر نیروهای گـاردی و لباس شخـصی ها کشته شدن روی جلد روزنامه ش چاپ می کنه و برای به جوش آوردن احساسات مردم می نویسه به دست آشوبـگران به &quot; شهادت&quot; رسیدن!! فقط گویا آقایون حساب یه جا رو نکردن: 30 سال پیش مردم رسانه نداشتن. تا وقتی درگیریهای خیابونی وسیع نشده بود و همه با چشم خودشون ندیدن کسی باورش نمی شد که به همین راحتی آدم کـشته بشه، اما حالا عکسها و فیلمهای این همه قساوت و بی شرمی رو روی سایت یوتـیوب – که از ترس رسوا شدن دو  سه روزه فیلـترش کردن- و کلی سایت و وبلاگ دیگه می شه دید، بلوتوثهای وقایع این چند روزه داره دست به دست می گرده و شبکه های جهانی تمام صحنه ها رو بارها مستقیم و غیر مستقیم پخش کردن و بالاخره صدای این مردم مظلوم به همه می رسه و حقیقت برای همه آشکار می شه.&lt;BR&gt;مطمئنم هنوز هستن ( و شاید کم هم نباشن) دوستانی که باور نمی کنن و فکر می کنن این حرفا دروغه و فقط جو سازی عده ای جوون عصبانیه که فرد محبوبشون رأی نیاورده!! ولی باید برای این عده بگم که با اینکه من از اول مخالف به قـدرت رسیدن مجدد این آقا به هزاران دلیل بودم اما اگر من هم این روزا بین مردم نبودم و وقایع رو به چشم خودم نمی دیدم و نمی دیدم که برای حفظ قـدرت دارن چه تاوان سنگینی روی دوش مردم می ذارن و چطور مردم رو قربانی پوشاندن حقیقت و حفظ صندلی قـدرت می کنن، باور نمی کردم و حتی شاید مثل عده ای اینقدر افـراطی فکر میکردم که بگم تصاویری که از شبکه های جهانی پخش می شه (( مونتاژه))!! یا تصاویر آرشیوی درگیریهای خیابونی 18 تـیره!! &lt;BR&gt;اما مشکل اینجاس که اینبار به چشم خودم دیدم، وسط مردم، از زن و مرد و پیر و جوون، که به زبان ضـرغامی می شه همون اراذل و اوباش!! ایستادم و دیدم : دیدم که روز اعلام نتایج چطور مردمی رو که به آرومی اعتراض می کردن و خیابون ولیـعصر رو به سمت میدون ولیـعصر پایین می رفتن با بـاتوم به بدترین شکل زدن و شاید اگر خودم هم بـاتوم نمی خوردم و درد وحشتناک و غیر قابل تحملش رو نمی چشیدم باورم نمی شد که اینقدر محکم و بی رحمانه زنها و دخترهای بی دفـاع رو - آقایون رو که بماند! - می زنن !( دقیقا یاد تصاویری که تلویزیون از سربازای اسـرائیلی موقع زدن فلسـطینی ها نشون می ده افتادم!) و شاید خیال می کردم که فقط برای ترسوندن، ضربه ای نه چندان محکم می زنن. اما وقتی باورم می شه که تا به دست کبودم دست می زنم از درد دادم به هوا می ره!! ... من دیدم که از ساعت 7 همون شب حـکم تـیر گرفتن و اول با تیـر هوایی شروع کردن و بعد جلوی چشم خودم توی میدون فاطـمی دو نفر رو با تیـر زدن و انداختن توی آمبولانسهای بی نام و نشون و احتمالاً بردنشون به جایی که عرب نی انداخت! ... خودم دیدم که نیروهـای گـاردی که بی اغراق هیبتشون در حد و اندازه های غول برره بود!! به عربی با هم صحبت می کردن !! و روز بعد از دیگران شنیدم که نیروهای گاردی رو از لبنـان آوردن تا یه وقت عرق ایرانی بودن نگیردشون و از خودشون نپرسن من برای چی دارم هموطنمو می کشـم !؟ ( هر چند که خیلی هاشون هم ایرانی هستن!)  و برای همین بود که وقتی دختری شجاعانه جلوی یکی از گـاردیها ایستاد و سرش داد زد که &quot; من هموطنتم، چطور دلت میاد بزنی؟&quot; و مردک قلدر، دخترک بیچارۀ بی دفاع رو از گردن گرفت و بلند کرد! و یک متر اون طرفتر پرتابش کرد، تعجب نکردم که چطور حرف دختر روش تأثیر نذاشته! ... خودم دیدم که هر از پشت کوه اومده ای چوبی و چماقی دستش گرفته و به جون مردم از پیر و جوون افتاده و نیروهای پلـیس هم نه تنها بهشون نمی گن شماها کی هستین و از کجا اومدین؟ بلکه خیالشون راحته که این طرف میدون کسی هست مردم رو بزنه و می رفتن سراغ دشمـن اون طرف میدون!!! ... خودم دیدم که توی میدون فاطـمی وقتی که نیروهای گـاردی به جمعیت معتـرض اون طرف خیابون که شعار می داد حمله کرد، جمعیت این طرف که همگی پرچـم ایران و عکس رئیـس جـمهور(!!) دستشون بود شروع کردن به سوت کشیدن و کف زدن و هورا گفتن!!! و نمی دونم چرا هیچکس پیدا نشد که سرشون داد بزنه تا یادشون بندازه اینا هموطن شمان نه دشمنتون، نه عراقی و نه اسرائیـلی، همونایی هستن که تا دیروز توی یه خونه با هم زندگی می کردین و توی یه شهر با هم بگو و بخند و برو و بیا داشتین... به چشم خودم دیدم که کافی بود پـرچم ایران به خودت آویزون کرده باشی یا چند متری ریش داشته باشی و اون وقت اجازه داشتی هر چیزی که دستت اومد برداری و به مردم حمله کنی و هیچ کس نمی گفت چرا مردم بی دفاع رو می زنی؟!! و در عوض کافی بود تکه پارچه ای سبـز هر چند کوچیک به دست یا لباست بسته باشی، اون وقت بین همه جمعیت از همه بیشتر مورد عنایت واقع می شدی و بعد از کلی کتک خوردن، ده- پونزده نفر لبـاس شخـصی سرت می ریختن و کشون کشون می بردنت سمت ماشینهاشون. و فقط این وسط غیرت مردم – خصوصاً خانمها – بود که دسته جمعی هجوم می بردن و با دست خالی اینقدر توی سر و کلۀ لبـاس شخـصی ها می زدن تا اون بدبخت فلک زده رو که با بـاتوم و شـوکر برقی در حد مرگ می زدنش و نای فرار نداشت نجات بدن... البته بعد از یکی دو روز برای این یکی هم حربه ای پیدا شد: هر وقت مردم به قصد نجات کسی به سمت لباس شخصی ها می رفتن با اسـپری فلفل ازشون پذیرایی می شد! راستش اگر خودم به مصیبت اسپـری فلفل دچار نمی شدم هیچوقت نمی فهمیدم چه فاجعه ایه و چقدر استفادۀ نابه جاش ناجوانمردانه ست. این یکی- دو سال اخیر اسمش رو به عنوان وسیلۀ دفاعی مناسبی که خانمها می تونن علیه مزاحمان استفاده کنن شنیده بودم و فکر می کردم که قضیه اینه که فوقش چند دقیقه ای چشم می سوزه و تا طرف بخواد کمی چشمشو بماله برای خانمه فرصت فرار پیش میاد. اما همین 3 روز پیش که من با دو تا خانم دیگه برای فـراری دادن پسر جوونی که از موهای بلندش گرفته بودنش و روی زمین می کشیدن و می بردنش با مشت و لگد به جان یه لباس شخصی افتادیم و یه نفر دیگه از اون طرف اسـپری فلفـل بهمون پاشید و از شانس خوش، اسپری جوری پاشیده شد که 99 درصدش مستقیم توی صورت من پاشیده شد تازه فهمیدم این اسپری یعنی چی؟!! درست به مدت نیم ساعت به معنی واقعی کلمه کور شده بودم! چشمم درد خیلی خیلی وحشتناکی داشت، طوری که احساس می کردم همین الان از حدقه در خواهد اومد! حتی از شدت درد نمی تونستم پلکهام رو از هم باز کنم تا کمی دود توش فوت کنن (توی وضعیت فعلی برای شما هم خوبه که بدونین تنها علاج گـاز اشـک آور و اسپـری فلفـل دود سیگار یا دود آتیشه)، حتی نمی شد با آب شستش، چون تماس آب با جایی که اسپـری خورده ( خصوصاً چشم ) مثل ریختن بنزین روی آتیشه، فقط باید تحملش می کردم و شدت درد هم لحظه به لحظه بیشتر می شد طوری که مطمئن بودم دارم کور می شم. از طرفی دچار تنگی نفس و از طرف دیگه عطش شدید هم شده بودم و مردم حتی اجازۀ آب خوردن هم بهم نمی دادن چون ممکن بود باعث خفگی بشه! سوزش پوست هم که بماند، چون در مقابل بقیۀ زجرها هیچ بود! تا اینکه چند نفر دستم رو گرفتن ( چون خودم به هیچ وجه جایی رو نمی دیدم) و توی یه کوچۀ خلوت بردن و پرستار آمبـولانس برام ماسک اکسیژن گذاشت و آقایون با زور پلکم رو باز کردن و توش دود سیگار و دود آتیش فوت کردن تا بالاخره بعد از حدود نیم ساعت تونستم تازه پلکهام رو از هم باز کنم و یواش یواش نفسم سر جاش اومد. شب هم که بعد از 5-4 ساعت رفتم حمام تا محتویات اسپری از پوستم پاک بشه، خوردن آب به پوستم همان و احساس شعله ور شدن همان! و  از طرفی چشمهام دوباره به طرز آزار دهنده ای شروع به سوختن کرد و تا چند دقیقه ای فقط با مالیدن چشمم سعی می کردم ببینم! بعد از حمام هم که پوستم شروع به تاول زدن کرد!! ( خداییش یاد شکنجـه های توی فیلما نمی افتید؟!!) &lt;BR&gt;هر چند قطعاً اینا کمترین دردهاییه که این روزا می شه کشید. وگرنه پسری که جلوی چشم خودمون توی میـدون آزاادی تیـر به سرش کمونه کرد و چشمش از حدقه بیرون افتاد و الان نمی دونم مرده ست یا زنده چی باید می گفت؟ اونایی که تیـر به دست و پاشون خورده بود و خونریزی شدید داشتن و از درد عربده می کشیدن چی ؟ دربارۀ کشـته ها هم که هیچ چیزی نمی تونم بگم! چی باید گفت وقتی عده ای دانشجـوی شهرستانی که تنها و دور از خانواده توی شهر غریب فقط به جرم اینکه از پشت پنجره ها الله اکـبر گفتن به گـلوله بسته شدن، از پنجره به پایین پرت شدن، و دست و پاشون با باتـوم شکسته شده؟ ... آره ! قرار شد غیر از اونچه که خودم دیدم نگم! ولی لازم نبود حتماً توی کـوی دانشـگاه باشم تا این صحنه ها رو ببینم، کافیه به گوشی های بچه های کـوی نگاهی بندازید یا به سایتها و وبلاگهایی که فیلمهاش رو آپلود کردن، یا گوشی مردم که فیلم این جنایتها رو دست به دست می گردونن سری بزنید.&lt;BR&gt; زجر و عذاب دیدن صحنۀ جون دادن یه جوون هموطنت جلوی چشمت شاید از هر جون کندنی بدتر باشه، دیدن دختری که با ضربه های باتـوم پلـیس جلوی چشمت پاش می شکنه و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی غیر از گریه کردن و فحش دادن، دیدن شکسته شدن حرمت مادری که با حدود 60 سال سن و با حجاب چادر و با کلی حرمت فقط به خاطر سیلی زدن توی گوش مأمور گارد ویژه از دو دستش می گیرن و روی زمین می کشنش اونم درست توی روز مادر!! ، دیدن گـلوله باران کردن ماشینی که مجـروح تـیر خورده ای رو سوار کرده تا فـراری بده؛ تا مبادا کسی سالم از معرکه در بره!!... این همه غم رو نمی دونم چطوری ما مردم داریم تحمل می کنیم و هی فکر می کنم خدا رحم کنه به روزی که کاسه صبر مردم لبریز شه! این روزها خیلی از مردم تهران سیـاه پوش شدن، غم دیدن صحنه هایی باور ناپذیر روی دلمونه که هیچ چیز آرومش نمی کنه، غم افتادن هموطن به جان هموطنی که شاید سالها کنار هم جنگیده باشن، برای فتح خرمشهر همدیگه رو بغل کرده باشن و کنار هم زندگی کرده باشن ... شاید هیچ وقت باورم نمی شدم اگر خودم نمی دیدم که در پایگاه بسیـج خیابـون آزاادی باز شد و حدود 400 نفر بیرون ریختن و مردی که سن زیادی هم داشت بالای پله های پل ایستاد و فریاد زد: &quot; هیچکس دست خالی نیاد، تو رو به جان زهرا هر چیزی از سنگ و چوب و بطری شکسته دستتون میاد بردارین و برین سراغشون. اینا &lt;STRONG&gt;مهـدور الدم&lt;/STRONG&gt; هستن، اینا رو هر جا دیدید اجازه دارید &lt;STRONG&gt;اعـدام کنید&lt;/STRONG&gt;!! &quot; ... و خدا می دونه که بعد از دیدن این صحنه ها دلم می خواست بمیرم... کاش می مردم و هیچ وقت ایران رو اینطور نمی دیدم که عده ای موفق شدن مردمش رو اینطور روبروی هم قرار بدن و دشمن هم کنن! &lt;BR&gt;شاید شنیده باشی که ناپلئون گفته بوده که تزش برای حکومت چیه؟ : (( تفـرقه بینداز و حکـومت کن!!)) گویا حـاکمان فعلی ایران این قاعده رو به خوبی یاد گرفتن و دارن به بهترین وجه اجراش می کنن. ببین چقدر باید تشنۀ قدرت باشی که مردم رو اینطور به جون هم بندازی و تازه خودت هم میون این همه درگیری بری به سفر خارجیت برسی و انگار نه انگار که مردم دارن همدیگه رو تکه تکه می کنن!! ضمناً قبل از اینکه در بری(!) حسابی با احساسات مذهبی مردم بازی کنی و خودتو بچسبونی به پیامبر و رنگ سبز و  بگی توی این مدت به رنگ مقدس سبـز (رنگ مقدس ؟؟؟!!! ) توهین شده و با بازی کردن با سطحی ترین احساسات مردم یه موج به نفع خودت ایجاد کنی تا مبادا بعد از رفتنت اوضاع آروم شه و بعد هم بذاری از مملکت بری و خاله بازیهاتو شروع کنی!! از طرفی به خودت جرات می دی نصف ملت رو که کلی از همین خانواده های شهدا و مذهبیون و ... هم که ادعات می شه خادمشونی، توشون هستن رو (( خـار و خـاشاک )) بنامی و بهشون توهین کنی! مگه تو ( متأسفانه!) رئیـس جمهور همۀ ایرانی ها نیستی؟!! نکنه این مردم معترض از کشور دیگه ای اومدن؟!! یکی به من بگه اگر واقعاً خرده شیشه ندارید و تقلـبی در کار نیست از چی می ترسید که اینطور به جان مردم افتادید و این طور قتل عام می کنید؟!!&lt;BR&gt;و چه خوب و نجیب توهینها رو جواب دادن این مردم! جمعیت بی نظیر و تموم نشدنی مردم رو توی عکسها و فیلمهای &quot; راهپیمایی سکوت &quot; م امام حسـین تا م آزاادی دیدین؟ مردمی که بر خلاف اونچه صـدا و سیـما نشون داد توی تمام این روزها صبر کردن و نه چـوبی دستشون گرفتن و نه سـنگی و نه به کسی تعـرض کردن . و فقط مقابل نیروهای گـارد ویـژه و مقابل تـیر اندازیها بود که با سنـگ و آتـش روشن کردن از خودشون دفاع کردن. و اوج صبرشون رو توی مسافت م امـام حسـین تا م آزاادی که راه فوق العاده طولانی ایه نشون دادن و تمام این راه رو با سکوت محض و با دستهایی به علامت پیروزی راه رفتن. حالا دیگه همه فراموش کردن که قرار بوده کی رأأی بیاره و نذاشتن... دیگه یه اسم مطرح نیست! اینجا پای هدر شدن خـون جوونهای مظلـومی در میونه که به اسم اوبـاش و آشوبـگر کشته شدن و بدون خبر دادن به خانواده هاشون دفن شدن! اگر اعتـراضهای آروم روز اول به خشـونت کشیده نمی شد و نیـروهای پلـیس مردم رو ضرب و شتم نمی کردن، قطعاً تظـاهرات به همون روز ختم می شد و به اعتـراض قانـونی می رسید، اما ... خود کرده را تدبیر نیست! هر چند گویا دولـت زیاد هم ناراضی نبود که ضرب شستی به مخالـفان نشون بده تا همه حساب کار دستشون بیاد، اما فراموش کرده بود که ایرانی اگر عصبانی بشه و رگ غیرتش بجنبه دیگه زمین نمی شینه!! که این ملت همون ملتیه که شاه رو بیرون کرد و 8 سال  جنگید. ملتی که زیر بار زور نمی ره و فرق هم نمی کنه حرف زور رو کی بزنه!&lt;BR&gt;فقط امیدوارم مردم هوشیار باشن و بیشتر از این به هم آسیب نرسونن، خصوصاً طرفداران حـکومت که الان احساس برتری عجیبی می کنن و چون کسی بهشون متعرض نمی شه به اسم دفاع از امنـیت از هیچ اقدامی دریغ نمی کنن. دوشنبه توی خ آزاادی میون مردم چند نفری رو دیدم که می گفتن به رئیـس جـمهور فعلی رأأی دادن اما با دیدن حقیقت وضع فعلی و قلع و قمـع کردن مردم بی دفاع و دروغـهای بی پایانی که از رسانه های رسمی پخش می شه به مردم پیوستن. خدا کنه هممون چشممون رو باز کنیم و دست از تعصب برداریم و بیهوده کسی رو برای خودمون بت نکنیم و از کسی خدا نسازیم که باورمون بشه طرف واقعاً &quot; فرزنـد پیغـمبره&quot; و محاله دروغ بگه و ظلم کنه و اون وقت توی خیابون براش شعار بدیم که &quot; احـمدی بت شکن ، بت بزرگو بشکن !!!&quot; غافل از اینکه این خود ماییم که داریم بت جدیدی برای خودمون می سازیم . متأسفانه این آدم(!!) توی ایام انتخـابات دروغهای شاخدار بزرگ و زیادی به مردم گفت که خیلی ها به خاطر خوشبینی زیاد و از طرفی استناد صرف به مـناظره های صدا و سیـما و فقط دیدن اخـبار و برنامه های تلویـزیون و رسـانه های ایران که الان هر بچه ای می دونه چقدر یکطرفه و ناجوانمردانه و نابرابر تبلیغ می کنه و چقدر حقیقتها رو مخفی می کنه، و از طرفی دروغهای تخریبی زیادی که گفته شد باورشون شد که خبریه و مردی با اسب سپید بالدار اومده که بهشون دروغ نمی گه ، باورشون شد که کسی اومده که دست دزدها و شاه دزدها رو رو کرده، اما کسی نگفت که پرونده های تخلفهای میلیاردی ایشون توی استانداری اردبـیل، شهـرداری تهران و همین 4 سال رئـیس جـمهوری از کجا ناشی می شه و چرا این پولها هیچوقت پیدا نشد ؟ چرا هر جا ایشون مسئول بوده چند میلیاردی گم شده ؟ چرا هیچکس جوابی برای این دزدی ها نداره و چرا کسی دست دزدهایی که این میلیاردها تومن رو دزدیدن رو نمی کنه؟ خیلی حرفا برای گفتن هست که همه رو توی یه پست نمی شه گفت. فقط اینکه لااقل دونستن و فهمیدن حقیقت دیگه این روزا تلاش زیادی لازم نداره، فقط کافیه کمی دور و برمون رو نگاه کنیم، سرمونو از زیر برف بیرون بیاریم و تقدس بیجایی که برای بعضی چیزها قائلیم رو بی خیال بشیم و بعضی ها رو از آسمون به زمین خودمون بیاریم و کمی عقلانی تر و زمینی تر فکر کنیم. قبل از اینکه از کسی توقع داشته باشیم بت بزرگ بشکنه، بتهایی که خودمون برای خودمون ساختیم رو بشکنیم.&lt;BR&gt;این روزا همۀ مردمی که واقعیت این روزا رو دیدن عزادارن، همه عصبانی هستیم. باید فکری کرد، اما نمی دونم چی؟ به همه تسلیت می گم، به همۀ اونایی که ایرانین، غم ایران دارن و دلشون خونه برای خاکی که این روزا به رنگ خون دراومده. و آخر اینکه شرمنده ام برای طولانی شدن این غمنامه، که این روزها شب و روزمون شده غصه و گریه و مجال کمه برای نوشتن. نگفتم و ننوشتم و این شد ... اگر عمری بود ، باز هم خواهم نوشت از قصۀ غصه هایی که این روزها دل هر بیگانه ای رو به درد میاره.&lt;BR&gt;الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;* وطـن امروز روزنامه ایه به مدیریت (( مهـرداد بـذرپاش)) بسیـجی، داماد ((علـی احـمدی)) وزیـر آمـوزش و پـرورش دولـت احمـدی نـژاد، که توی سن &lt;U&gt;&lt;STRONG&gt;بیست و هشت سالگی&lt;/STRONG&gt;&lt;/U&gt; به مـدیریت مجموعه &quot; سایپا&quot; نائل شد!!!!! این روزنامه وابستگی مستقیم به دولت نهم داره و به وضوح و بدون هیچ ابایی روشنترین حقایق رو وارونه جلوه می ده و به ناجوانمردانه ترین اشکال در جهت حفظ منافع دولت نهم از هیچ کاری ابایی نداره!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 15:17:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کفتر کاکل به سر!</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>... چه زیباست جلوۀ نکوی انسانی &lt;BR&gt;که همیشه سرافراز و سینه سوخته&lt;BR&gt;دل به دل&lt;BR&gt;دل به دلدار می سپارد&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;اگر جوانان این مرز و بوم &lt;BR&gt;ذکر یا علی بگویند&lt;BR&gt;همنوا با &lt;STRONG&gt;هی هی ابر سپید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;بر فراز بال ملائک &lt;BR&gt;از عزت و حرمت انسان&lt;BR&gt;الی الله عاشقانه می سرایند ...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اگه گفتین این چیه؟ ... شعر نو ؟! ... نه! ... شعر کهنه؟! ... بی خیال! ... یکی از دکلمه های مریم حیدر زاده؟... شوخی می  کنی!... باورتون می شه اگه بگم این بیانيۀ فدراسیون فوتباله؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; ... اونم در دفاع از محمد مایلی کهن بعد از اخراجش از تیم ملی!! باور کنید عین همین کلماته. فقط من از اونجایی که شاعرش خیلی تواضع داشته و نمی خواسته معلوم بشه شعر در کرده و جمله ها رو پشت سر هم نوشته، مثل کاری که همشهری جوان با یه بیانیۀ دیگۀ فدراسیون کرده بود، بین جمله هاش اینتر زدم تا همه ببینن این شاهکار رو. &lt;BR&gt;ظاهراً تازگیا کفاشیان دفتر انشای بچه شو میاره فدراسیون فوتبال و بیانیه هاشونو از رو اون صادر می کنن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; آخه این بیانیه تو مایه های انشاهای دورۀ دبستان منه که هر چی چیز بی ربط و خنده دار بود به هم می چسبوندم، تو مایه های همین &quot; &lt;STRONG&gt;همنوا با هی هی ابر سپید&lt;/STRONG&gt;&quot; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; و از اونجا که معلما هیچی ازش نمی فهمیدن فکر می کردن این بچه چقدر از نظر ادبیات غنیه و منم  20 بود که پشت هم می گرفتم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;معلوم هم نیست، شایدم فدراسیونی ها دفتر انشای منو پیدا کردن و از روی اون بیانیه می دن نامردا!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; من یه پیشنهاد برای فدراسیون دارم، با این همه استعداد و غنای ادبی و سبکهای جدید بیانیه نویسی که در دنیا خاص ایران و فدراسیون فوتبال ایران که واقعاْ هنر نزد آنها است و بس، می باشد (!) حیفه که دفتری دایر نکنن جهت نوشتن انشاهای نوگلان نوشکفتۀ باغ زندگی. اینجوری یه پولی هم میگیرن و یه درآمدی هم برای فوتبال ایران ایجاد می شه. تازه کلی بچه هم به ادبیات علاقمند می شن و هم به فوتبال٬ و کلی استعدادهای هنر و فوتبال ایران شکوفا می شن و چه بسا در سالهای آینده بشه رشته ای از ادغام هنر و فوتبال پدید آورد و مثلاً اسمش رو هم گذاشت &quot; فوتنَر &quot; !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;در خاتمه با تشکر از همۀ دوستان و آشنایان و عزیزان کشوری و لشکری و خانواده های شهدا و جانبازان و علی الخصوص عزیز تازه درگذشته محمد مایلی کهن، جهت غنی تر نمودن بیانیه های بعدی فدراسیون فخیمۀ فوتبال٬ عبارات و شعرگونه هایی بی مانند از خودمان در می کنیم که فدراسیون برود و حالش را ببرد. از خداوند منان علو درجات را در بهشت برین برای مقامات وقت تربیت بدنی و فدراسیون خواهانم و امیدوارم خدا زودتر مقدماتش را جور کند و این عزیزان الساعه به طور دسته جمعی به علو درجات در بهشت برین نائل شوند. آمـــــین.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقدیم به غیور مردان عرصۀ (( &lt;STRONG&gt;عمل&lt;/STRONG&gt; )) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;:&lt;BR&gt;- پدر* ورزش ایران چون کرگدنیست لطیف که بر شاخسار درخت فوتبال ریشه دوانیده .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;- بیایید چونان کفتری کاکل به سر های های گویان ، تیم ملی را هورا بکشیم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;- و تو ای محمد مایلی کهن ... حالا که می روی ... هر چی دلت می خواهد ببر ... اما اون گیتارمو با خودت نبر.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;- فدراسیون فوتبال ایران با مردانی سینه سوخته، جگر سوخته و کمی پدر سوخته خدوم شما ملت همیشه صحنه دار(&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;)٬ بر قله های افتخار می باشد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;- نیکبخت اومدم خونه تون نبودی ... راستشو بگو کجا رفته بودی؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/32.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;( با موزیک مخصوص خوانده شود لطفا!) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;* علی علی آبادی رئیس سازمان تربیت بدنی ملقب به پدر ورزش ایران!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;پ ن : این وسط یه چیزی هم برام جالبه و اونم دو رویی فوتبالی ها و جانماز آب کش هاست توی روز روشن! تا همین دو روز پیش وقتی قطبی از ایران رفت، همۀ مطبوعات یکپارچه اجنبی و آمریکایی و کافر و عامل دشمن و خائن و خوشگذران و ... دونستنش. حالا توی همین بیانیه که یه قسمتاییش رو بالا نوشتم از قطبی به عنوان &quot; برادر عزیز &lt;STRONG&gt;سید&lt;/STRONG&gt; افشین قطبی&quot; یاد شده. احتمالاْ ایشون در فرصتی که ایران نبودن اسلام آوردن و حلال شدن ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; آدم حالش به هم می خوره وقتی می بینه چقدر راحت ما رو ( دور از جون این جمع &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; ) خر فرض می کنن .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt; البته خودشونن٬ شک نکنید. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 15:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو خودت مبارک و خوش خبری ...</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 436px; HEIGHT: 331px&quot; height=30 src=&quot;http://www.aqua-quest.ir/Files/Picture/Fish/Gallery/Cyprinidae/Gold-Fish-Aid/Www.Aqua-Quest.Ir-Gold-Fish-G8.jpg&quot; width=344&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر خلاف سالهای قبل که لحظهء سال تحویل همه ش حواسم به این بود که چه کارهایی می خوام انجام بدم و چه آرزوهایی می خوام بکنم ، حتی یادم نیست که لحظهء سال تحویل امسال به چی فکر می کردم و چی کار می کردم. فقط وقتی سال تحویل شد متوجه شدم که روبروی دریا نشستم و خیره خیره نگاهش می کنم.&lt;BR&gt;تو باور داری که می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست؟ من داشتم٬ اما ... لحظهء تحویل سال 87 رو کاملاً یادمه... اینکه چه آرزوهایی داشتم، برای چه کسانی دعا کردم، و اینکه مهمترین آرزوم که درست لحظهء سال تحویل از خدا خواستم چی بود... خوب یادمه که پارسال هر چند زیر لب غرغر می کردم، اما چقدر انگیزه و انرژی داشتم و با توپ پر اومده بودم که توی سال جدید بترکونم ! اما چی شد ؟! ... شاید ناحق نباشه اگر لقب بدترین سال زندگیم رو به سال 87 بدم ! سالی که توش نه تنها چیزی به دست نیاوردم، بلکه خیلی از داشته هام رو هم از دست دادم ! اون سالی که به اون نکویی شروع شده بود با اون همه انرژی و اون بهار بی نظیر، چرا اونجوری تو زرد از آب دراومد پس؟!!&lt;BR&gt;نه ! حالا دیگه مطمئنم سال نکو رو با بهارش نباید محک زد ! ... بهار امسال مال خودمه، با دستای خودم اونطور که دلم میخواد می سازمش. بهاری که تحویل سالش سرد و خالی و ساکت شروع شد، خالی از هر دعا و آرزویی، حتی &quot; یا مقلب القلوب ... &quot; رو هم یادم رفت بخونم !! دیگه نه چشم دوختم به سیب توی آب که ببینم می چرخه یا نه !؟ و نه خیره شدم به ماهی توی تنگ که ببینم می رقصه یا نه ؟!&lt;BR&gt;یادم باشه ، یادم هست... که دیگه قصه های قدیمی رو با مترسکهای خیالیش باور نکنم... که گذشت دورهء افسانه ها ... که قصه ها مال توی کتابای کهنه ست....&lt;BR&gt;قصهء امسال رو خودم می نویسم، قبل از اینکه منتظر بشم تا ببینم درختا تصمیم می گیرن شکوفه بدن یا نه؟ که پرنده ها حوصلهء آواز خوندن دارن یا نه ، که آدما تصمیم می گیرن به بهار امسال لقب نیکو بدن یا نه ! ... خبرش قراره دنیا رو تکون بده ... خبر نوشتن یه قصهء جدید که مث هیچکدوم از قصه هایی که شنیدین نیست ...&lt;BR&gt; &quot; هر کسی دنبال خبر می گرده ... بهش بگین عشق داره برمی گرده &quot; ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارتون مبارک&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 15:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای سوفی</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین الان کتاب مستطاب (( دنیای سوفی )) رو تموم کردم و بنابراین در حال حاضر حسابی جوگیرم و احساس می کنم یه علامت سوال گنده بالای سرم روییده و شدم شبیه &lt;A href=&quot;http://tv5.irib.ir/other_sites/rangin_kaman/images/0003.jpg&quot; target=_blank&gt;چرا&lt;/A&gt; !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;نمی دونم کسی اینجا این کتاب رو خونده یا نه ؟ ولی واقعا خوندنش رو بهتون پیشنهاد می کنم. کتابی که کاملا این قابلیت رو داره که مثل الان من٬ شما رو تبدیل به یه علامت سؤال بزرگ کنه ! نویسندهء باهوش و خوش ذوق کتاب ، طی 600 صفحه کل تاریخ فلسفه رو مرور می کنه و ضمناً به صورت موازی، داستانی هیجان انگیز و باز هم فلسفی رو پیش می بره که مدام با ذهن خواننده بازی می کنه و نمی ذاره خواننده لحظه ای از فکر کردن به سیل پرسشهای فلسفی ای که بر سرش می باره خسته بشه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;وقتی شروع به خوندن کردم، چند صفحهء اول واقعا برام خسته کننده و کسالت بار بود ولی کم کم که به ریتم ماجراها عادت کردم و داستان سوفی هم روی غلتک افتاد دیگه نتونستم کتاب رو زمین بذارم و همین شد که تصمیم گرفتم تا کتاب رو تموم نکردم سراغ هیچ کاری – از جمله آپدیت جزیره – نرم . اما در مورد داستان: حیفه که بخوام لذت کشف ماجراها حین اولین بار خوندن کتاب رو با تعریف داستان این رمان ازتون بگیرم و از طرفی اصلاً نمی شه داستان ویژه ای رو برای کتاب تعریف کرد. پس بهتره خودتون برید سراغش.&lt;BR&gt;(( دنیای سوفی )) چند سالی هست که نوشته شده و حسابی هم توی کشورهای دیگه و بعد هم توی ایران سرو صدا کرده . منم مدتها بود که دلم می خواست کتاب رو بخونم، اما قطر کتاب رو که می دیدم عقب عقب می رفتم و بی خیالش می شدم ! تا اینکه بالاخره حس کردم وقتش شده و کاملاً آمادگی خوندن یه کتاب قطور فلسفی رو دارم و یه روز از (( نشر ثالث)) خریدمش. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;کتابی که من خوندم رو (( انتشارات نیلوفر )) منتشر کرده و (( حسن کامشاد )) هم ترجمه . اما راستش به نظرم اصلا ترجمهء خوب و روونی نداشت، هر چند که کم کم به نثر مترجم هم عادت کردم و باهاش کنار اومدم ولی با اینهمه بازم بعضی جاها ترجمه توی ذوق می زد. حتماً به روال همیشه که وقتی کتابی محبوب و معروف می شه همهء مترجمها ترجمه ش می کنن و همه انتشاراتی ها نسخه خودشون رو منتشر می کنن، این کتاب هم ترجمه های دیگه ای داره که امیدوارم بهتر باشن، اما از شانس بد من نشر ثالث فقط همین یه ترجمه رو داشت !&lt;BR&gt;توی این قصه نویسنده موفق می شه از اواسط داستان کاملاً ذهن خواننده ش رو به دست بگیره و درست مثل شخصیتهاش بازی بده، و درسته که اختیار کارهایی که ما می کنیم رو مثل شخصیتهای داستانش نمی تونه به دست بگیره اما ذهن خواننده رو دقیقاً اونطور که می خواد بازی می ده و مثل عروسک خیمه شب بازی نخش رو به هر طرف که می خواد می چرخونه و اهمیت این کار شاید کمتر از به دست گرفتن اختیار امور جسمی نباشه !&lt;BR&gt; این داستان از جهت پیچیدگی ها و رودستهایی که به خواننده می زنه برام به نوعی یادآور رمان خوب (( راز داوینچی )) بود اما به نظرم اتفاقات این رمان به خاطر اینکه خواننده رو هم به نوعی وارد بازی می کنه خیلی جذابتره. از طرف دیگه من رو یاد فیلم (( ماتریکس )) و اتفاقات عجیب و غریبش و تلنگرهای ترسناکی که راجع به واقعیت زندگی به ذهن بیننده می زد می اندازه. راستی گفتم فیلم ! ظاهراً فیلمی هم از روی این کتاب ساخته شده. هر چند بعید می دونم داستان یه فیلم حداکثر دو ساعته بتونه جذابیت رمانی 600 صفحه ای رو داشته باشه اما فکر می کنم به دیدنش بیارزه . راستی ! کسی فیلم (( دنیای سوفی )) رو دیده ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;گفتم که فعلاً حسابی جوگیرم ! شوخی شوخی یه پست اختصاص پیدا کرد به تعریف کردن و به به و چه چه گفتن از این رمان. فقط الان حسرت می خورم که کاش زودتر این کتاب رو دیده بودم و باعث شده بود احتمالاً تا الان درهای زیادتری به روم باز بشه. به هر حال بازم شدیداً بهتون خوندنش رو پیشنهاد می کنم . و ضمناً خیلی خوشحالتر می شم اگر کسی ایرادی هم توی این کتاب دیده یا نقدی داره برام بگه، چون همیشه دیدن ماجراها و اتفاقات از  پنجرهء دیگران جذابیت زیادی داره و می تونه ندیده های زیادی رو به چشم بیاره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;پ ن : از همهء دوستای نازنینی که تولدم رو تبریک گفتن ممنونم .خصوصا آرش خوبم به خاطر جشن تولد مجازی و حقیقی ای که برام گرفت .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; راستش روز تولد بیست و هفت سالگیم بدترین روز تولد عمرم بود . همین قدر بگم که تمام روز تولدم رو فقط مشغول گریه بودم !! شاید برای اینکه تقریباً هیچکدوم از دوستام – چه مجازی و چه حقیقی - من و تولدم رو یادشون نبود و شاید اگر آرش و محبتهاش نبود دق کرده بودم ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;شاید به نظر کمی لوس بیاد اما باور کنید خیلی سخته که درست روز تولدت حس کنی باید بپذیری برای هیچکس مهم نیستی و هیچکس به یادت نیست ! البته بعداً بهم ثابت شد که واقعاً اینطوری نبوده و به جای اون روز کوفتی یه هفتهء تمام تبریک تولد می شنیدم و کادو می گرفتم و کلی تحویل گرفته شدم و این احساس خود فراموش شدگی بینی (!!!!) رو از یاد بردم.&lt;BR&gt;به هر حال بازم از همهء دوستای مهربونی که تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتن واقعاً ممنونم. خصوصاً از آرش مهربونم که مثل همیشه برام سنگ تموم گذاشت و حسابی غافلگیر و خوشحالم کرد چه توی دنیای مجازی با اون شعر کم نظیر ُ و چه توی دنیای واقعی ، به خصوص با اون کیک تولد کوچولوی با مزه !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;انگار دیگه کم کم باید به فکر عضویت در باشگاه &quot; دختران ترشیده &quot; باشم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; اونم ترشی ۲۷ ساله&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot; width=18&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد، تولد، تولدت مبارک </title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;سلام خانوم ِ فرزانه، گل به سر دختر&lt;BR&gt;سلام مظهر عشق و از عشق عاشقتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام &quot;کوشمولو&quot; خانوم، جزیرهء آبی&lt;BR&gt;سلام، وسعت دریا از عشق تو کمتر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام گرمی ِ جان بخش آفتاب٬ ای عشق&lt;BR&gt;سلام بوسهء پرودگار، لعل و گهر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام خنده زیبا و نازنین خدا&lt;BR&gt;خوش آمدی به جهان٬ عطر خوب نیلوفر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به روز دوم بهمن نهاد پا به زمین&lt;BR&gt;شکوفه ای که شکوفید و تاج شد بر سر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه حتی یاد تولدش در دم&lt;BR&gt;هزار عید و بهار است و مرحم دردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام ... بسه دیگه! ناسلامتی عیده !&lt;BR&gt;سرایمت غزلی کین چنین که بی قیده !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه جاش شبیه ِغزل، مثنوی می شه - که شدم!&lt;BR&gt;بدون قاعده؛ یاغی، درست عین خودم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دمی محاوره، گاهی زبان معیار است&lt;BR&gt;فنون وزنی و ژانگولریش بسیار است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و هر غلط که دلم خواست می کنم بنده&lt;BR&gt;عروضیان گرامی: خموش ! شرمنده  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه شعر جشن تولد فرزانه خانم، در ادامه مطلب ... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                                                          نویسنده : آرش &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 23:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمره’ بیست کلاسو نمی خوای ؟!!</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اولش :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا شروع امتحان یه ربع بیشتر نمونده . بچه ها گروه گروه دور هم جمع شدن و دارن تبادل اطلاعات می کنن و هر کسی سوالاتشو از بقیه می پرسه . بعضیا تست می زنن و بعضیا هم تند و تند مشغول مرور هستن . بعضیا هم با خیال راحت منتظر شروع امتحانن که این بعضی ها خودشون به دو دسته تقسیم می شن : یا اینقدر خوندن که دیگه دغدغه ای ندارن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt; ،  یا اصلا نخوندن و بنابراین دغدغه ای ندارن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; width=18&gt; !&lt;BR&gt;این وسط یکی از پسرا سوت زنان و سلانه سلانه میاد تو و از همون دم در خطاب به دوستاش داد می زنه : (( محسن زنگ زد گفت امتحانه، امتحان چیه ؟!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; )) با همین یه جمله همۀ سرها برای دیدن این دانشجوی خارق العاده به طرفش برمی گرده.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; ایشون هم بی اعتنا به عکس العمل دیگران به یکی از دوستاش نزدیک میشه و کتابشو از دستش می کشه و می گه : ((ببینم ! کتابش اینه ؟!؟!؟)) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آخرش :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امتحان تموم شده ! همه دارن جوابا رو چک می کنن و یا توی سر خودشون می زنن یا توی سر بغل دستی شون ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;... در این حین آقای خارق العاده هم بیرون میاد و با دوستاش که جوابا رو از روی برگه شون کپی کرده مشغول چک کردن می شن . این وسط هر از گاهی به یکیشون میگه : ((خاک تو سرت اینو اشتباه نوشتی ؟! از این یاد بگیر درست نوشته ! خوب شد اینو از برگۀ تو ننوشتما !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;))&lt;BR&gt; چند لحظه ای سکوت برقرار می شه و دوباره همۀ حواسا به برگه های خودشون جلب میشه که ناگهان با عربده ای مهیب همه از جا می پرن و یکی دو تا دختر هم از ترس جیغ می کشن ! دیگه حتماً حدس زدین کی بود ! اما عمراً فکرشو بکنید که از چه رو غرشی چنین رعد آسا کرد!؟ پس از زبان خودش بخونید : (( اییییییییییووووووووولللللل ! من بیست می شم !!!!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;))&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نتیجه گیری :&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;کاری ندارید برم بمیرم یه گوشه ؟!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Jan 2009 05:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات یک عدد فرزانه !!</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;تا وقت آزاد داری، نه حوصله هست و نه دست و دلت به کاری می ره . هزار تا کار داری اما سراغ هیچ کدوم نمی ری ... هی دور خودت می چرخی و کارای خارج از برنامه و الکی واسه خودت ردیف می کنی . هی تصمیم می گیری اول این یکی رو انجام بدی و بعد اون یکی رو ، بعد دوباره از اول برنامه ریزی می کنی . آخرشم هیچکدومو انجام نمی دی و تصمیم می گیری که حتما فردا همه رو انجام بدی ، و خب تکلیف فردا هم که از قبل معلومه !!&lt;BR&gt;کتاب درسی رو باز میکنی اما درس نمی خونی ، چیزی که زیاده وقت واسه درس خوندن ! ... اگه پی سی سالم باشه و به اینترنت دسترسی داشته باشی می خوای وبلاگتو آپ کنی اما نوشتنت نمیاد ... می خوای بری سراغ شعر اما حسش نیست ! ... خوندن کتاب تازه ای که خریدی ؟ نه ! اصلا حرفشو نزن . کو وقت با اینهمه کار ؟!! ... و خلاصه این چرخه می چرخه و می چرخه تا می رسی به روزای امتحان و یه عالمه درس و کتاب نخونده که باید برای اولین بار توی شبای امتحان صفحاتشون رو به نگاهت مزین کنی !! اما همین که کتاب رو باز می کنی نوشتنت میاد ! می ری سراغ وبلاگ و یه طومار می نویسی به عنوان پست جدید ... بعد دلت می خواد سری به دوستای وبلاگی بزنی ! با خودت می گی : وقت زیادی ندارم فقط می خونمشون ، کامنت برای بعد . فقط هم وبلاگایی که دوست دارم ، بعدش زود دی سی می شم ... بذار لااقل چند صفحه از کتابه رو هم بخونم، فقط چند صفحه ! خب دلم آب شد برای خوندنش!!! ...لامصب ! چقدر دلم می خواد اون آهنگ لایت رو بعد حدود 321 سال گوش کنم دوباره ! یه آهنگ مگه چقدر وقت می گیره ؟ حداکثر 4 دقیقه !! ... آآآآآآآآ ! این یکی آهنگه رو یادش بخیر ، کجا بود این؟ چه خاطراتی باهاش داشتم !! ... ای بابا ! ببین این وبلاگ چی نوشته ؟ خیلی جالبه بذار بخونمش ... نه نمی شه ، باید نظرم رو دربارهء نوشته ش ابراز کنم ، یه کامنت کوچولو می ذارم فقط ... خب ! خیلی خسته شدم!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;بذار واسه استراحت یه فیلم ببینم و بعد دیگه برم سراغ درسم و یه نفس بخونم ... عجب فیلم مزخرفی ! بیخود وقت نازنینم رو هدر دادم! چقدر خسته شدم !! بذار یه چرت بخوابم ، اینطوری خواب آلود که چیزی از درس نمی فهمم...!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;... آخخخخخخ ! خستگیم دررفت ... هر چند هنوز خواب از سرم نپریده و دلم می خواد به جای چرت زدن یه دل سیر بخوابم ولی امتحانو چیکارش کنم ؟ مجبورم به خودم سخت بگیرم !! ... هاااااااان ؟ چرا هوا روشنه ؟ ... چرا ساعت هفته ؟!! یعنی من یه شب تا صبح خوابیدم ؟!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;... بدبخت شدم ! پاشم برم سر جلسهء امتحان ببینم می تونم از امدادهای غیبی الهی یاری بطلبم ؟!!!...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ ن : توی پست قبلی این مژده رو داده بودم که به جبران لطف آرش گلم برای خرید لپ تاپ ٬ می خوام براش سانتافه بخرم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt; این وسط برای بعضی دوستای عزیزم سوال پیش اومد که سانتافه چیه ؟ ضمن اینکه آرش توضیحات کاملی رو در کامنتش داده و می تونید به اون مراجعه کنید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; !!!٬ عرض می کنم جناب سانتافه &lt;A href=&quot;http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1477/m08-12.jpg&quot; target=_blank&gt;ایشون&lt;/A&gt; هستن .ناقابلن ٬ همش ۵۰-۴۰ میلیون می ارزن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 06:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام ...</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;- سلاااااااااااااام ... کسی توی این جزیره نیست ؟!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;- ( سکوت) ... .&lt;BR&gt;- سلااااااااااااااااام ... . من دوباره برگشتم ... !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;- ( صدای خارجی ) برو بابا ! تو هم هر چند وقت یه بار می ری و دیگه پیدات نمی شه و بعد از چند ماه میای و می گی من دوباره برگشتم ... بعد دوباره می ری پی کارت تا چند ماه دیگه !! می خوام صد سال سیاه برنگردی !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;- می خوای بخواه ، نمی خوای نخواه ! فعلا که دوباره برگشتم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;دیگه خودتون حفظ شدید از بس هر دفعه که رفتم و برگشتم گفتم ... که دلم خیلی تنگ شده بود برای جزیره و نوشتن و ... از همه مهمتر شما و ... پس دیگه اینا رو نمی گم !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;ولی یه چیزی بگم ؟ ... خداییش دلم خیلی برای همه تون تنگ شده بود ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;با لطف آرش عزیزم و حمایتها و کمکهای بی دریغش، بالاخره یه لب تاپ خریدم و از شر خراب شدنای مداوم پی سی راحت شدم . همینجا یه تشکر با غلظت خیلی خیلی خیلی بالا (!!) ازش می کنم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; خدا می دونه چقدر کمکم کرد و باید بگم که در واقع لب تاپ رو آرش مهربونم برام خرید و لاغیر &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;. دستت درد نکنه آقا آرش نازنینم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;... ایشالا برای جبران زحماتت خودم یه سانتافه برات می خرم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt; ( مطمئن باش !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;BR&gt;توی این چند وقت خیلی دلم می خواست بنویسم٬ از ماجراهای کار پیدا کردن و تجارب عجیب و غریبی که در این زمینه به دست آوردم ، تا کلی اتفاق دیگه که خب متاسفانه فرصت نوشتنشون دست نداد . به همین خاطر احساس می کنم که شدیداً از فضای نوشتن و خصوصاً وبلاگ نویسی دور شدم و کمی زمان می بره تا دوباره بتونم کمی روون تر بنویسم . انگار مدتها یه جا حبس بودم و حالا بعد از اون همه مدت آزاد شدم و کلی از دنیا عقب موندم و نمی دونم کجا چه خبره ؟! ... کم کم باید به همه سر بزنم و از همه تون خبر بگیرم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; و خلاصه اینکه پیشاپیش عذر می خوام اگر چرند و پرند زیاد نوشتم !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;راستی ! اسم وبلاگ رو هم از (( جزیرهء زن )) به همون (( جزیره)) تغییر می دم . با احترام به دوست عزیز و تازه ام ((دلا)) که با این اسم به جزیره رسیده ولی تقریباً تمام دوستای نازنینم با تغییر اسم جزیره موافق نبودن و راستش خودم هم دوستش نداشتم و نتونستم بهش عادت کنم. در هر صورت ممنون که نظر دادین و توی تصمیم گیری کمکم کردین.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;خب ! ببخشید اگر این پست کمی بیش از حد بی ربط و بی مزه بود . بیشتر یه دستگرمی بود و نقطه ای برای استارت . درست مثل وقتی که دو نفر به هم می رسن ( البته دو نفر ایرانی ) و شروع می کنن به حال و احوال و تعارف و کلی مقدمه چینی تا برن سر اصل مطلب ! منم که حسابی از خجالت هر چی ایرانیه در اومدم !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;پس فعلا زیاده عرضی نیست ... دوباره کرکره های جزیره رو بالا می کشیم ( جزیرهء کرکره دار هم از اختراعات خودمه !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) ... و دوباره درهای جزیره به روی همه تون بازه ... خوش اومدین .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچه مردها !</title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt;بالاخره از شرکتی که کار می کردم بیرون اومدم و حالا دارم دنبال کار دلخواهم می گردم . دنبال کار گشتن توی دو هفتهء اول، رسماً برام شوخی و تفریح بود ! بعد از سالها کار ، حسابی استراحت کردم و از آزاد بودن از هفت دولت حسابی لذت بردم . اما کم کم داره حوصله ام سر می ره و خیلی جدی تر به فکر کار جدید افتاده ام .&lt;BR&gt; توی این مدت چند جایی رفتم ، ولی هنوز چیز دندون گیری نیافتم ! اما این وسط گاهاً اتفاقات جالبی برام افتاد و نکات جالبی دیدم که در نوع خودش محیر العقول بود. مثلاً این که کشف کردم در وطن عزیز ما در واقع قصد خیلی ها از کار کردن تفریحه و فکر می کنن بد نیست حالا اگر شد از خلال اون تفریح پولی هم دربیارن !! باور کنین جدی می گم ، خصوصاً اگر کار طوری باشه که امکان داشته باشه یک یا چند خانم رو هم به مجموعه اضافه کرد و اون وقته که دیگه برای عده ای کار، بسی پر معنا می شه !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;نمونۀ کوچک یکی از موارد فوق، دفتری بود که قضیۀ کارم اونجا خیلی جدی شد و تا پای شروع هم رفتم ٬ اما همون روز اول ، تازه فهمیدم چقدر عده ای به کارمنداشون و هر چه بهینه تر کردن شرایط برای اونها اهمیت می دن تا بازده کاریشون بالا و چه بسا بالاترتر بره !!&lt;BR&gt;روزی که به عنوان روز اول کاری به دفتر مذکور مراجعت نمودم، اول صبحی و هنوز از گرد راه نرسیده، حضرت آقا روی کاناپۀ کناری من نشستن و شروع کردند به داد سخن دادن های ماوراء روشنفکرانه در باب دین و خدا و انسان و ... بعد جنسیت و رابطۀ دختر و پسر و ... بعدتر رابطۀ زن و شوهر ( متوجهی که &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;) و پوشش و زن و ... !!! عنایت بفرمایید به فرازهایی از جملات قصار ایشون ( البته فرازهای قابل نوشتنش !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مرحلۀ 1 : ببینید &lt;U&gt;خانم پ&lt;/U&gt; ! من سعی می کنم همیشه توی محیط کار، شرایطی رو فراهم کنم که خودم و کارمندم آرامش داشته باشیم . مثلاً اینجا برای خودم دمپایی آورده م و وقتی اینجا خلوته دمپایی می پوشم !!! واقعاً چه ایرادی داره که از کوچکترین مسائل برای داشتن آرامش توی محل کار استفاده کنیم ؟!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مرحلۀ 2 : گوش می کنی &lt;U&gt;دخترم&lt;/U&gt; ؟! سعی کن راحت باشی. مثلاً اگر آب معدنی می خوری باید به من بگی تا برات بخرم، و اگر نگی من واقعا ناراحت می شم !! ( موش بخوره تو رو !) اصلاً تو هم برای خودت دمپایی بیار!! واقعاً چه ایرادی داره ؟!!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مرحلۀ 3 : اسم کوچیکت چی بود؟! ... آها! &lt;U&gt;فرزانه خانوم&lt;/U&gt; ! به به چه اسم جذابی ! درست مثل چشمات !!!! ببین من همیشه هم اینطوری رسمی و با کت و شلوار نیستم. منم لباس اسپرت دوست دارم و به موقعش می پوشم! اصلاً گاهی همینجا هم وقتی خلوت تره من با لباسای راحت تر می گردم . چه اشکالی داره ؟ من باید موقع کارم احساس راحتی کنم که بتونم روی کارم تمرکز داشته باشم یا نه ؟!!!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مرحلۀ 4 : ببین &lt;U&gt;فرزانه خانومی&lt;/U&gt; !!! به نظر من پوشیدن روسری اصلاً توی محل کار لزومی نداره !!! البته میل خودته ولی من که اصلاً موافق نیستم !!!! توی محل کار باید راحت بود ... مثلاْ من حتی گاهی که اینجا مراجعه نداریم با شلوارک می گردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;مرحلۀ 5 : من نمی فهمم &lt;U&gt;عزیزم&lt;/U&gt; ! شما خانوما چرا همه جا توی پوشیدن لباس اینهمه به خودتون سختی می دین؟ مثلاً خود تو، چون اندامت زیباست می ترسی آقایون همکارت ببینن و ... !!!!  ولی خب به این فکر نمی کنی که دیدن هر چیزی &lt;STRONG&gt;نیاز به چشم نداره&lt;/STRONG&gt; !! و اگر ذهن مردی &lt;STRONG&gt;بیمار و ناپاک&lt;/STRONG&gt; باشه می تونه اونچه رو که تو به خاطرش به خودت سختی می دی &lt;STRONG&gt;تصور کنه&lt;/STRONG&gt; !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;متوجهی که ... !!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/229.gif&quot; border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;VERTICAL-ALIGN: middle&quot; src=&quot;http://qsmile.com/qsimages/229.gif&quot; border=0&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;در این مرحله بنده ترجیح دادم تا کار به جاهای باریک نکشیده و مجبور به فرار از پنجره نشدم و یه دست و پای شکسته روی دستم نمونده ، مؤدبانه تشکر کرده و مثل آدم از در خارج بشم ! &lt;BR&gt;فرض کن می نشستم و به بقیۀ این گفتگوی شیرین گوش می دادم و این مردک هم همینجوری می خواست پیش بره ، فکر می کنی در خوشبینانه ترین حالتها چه اتفاقی می افتاد؟! ... فکر کن ! ...نمونه ای از کار کشیده به جاهای باریک در حالت خوشبینانه !! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;- می دونی &lt;EM&gt;قربونت برم&lt;/EM&gt; !! اصلاً بذار برم سر اصل مطلب ، لباس فرم کارمندای خانم ما اینجا تاپ و دامن مینی هست ! خب مگه چیه ؟ چه اشکالی داره آدم راحت باشه ؟!!!!!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;- راستی &lt;EM&gt;جیگر&lt;/EM&gt; !!! اینم بگم که بخاریای ما توی زمستون فضا رو خیلی گرم می کنن و دمای هوا اینجا در حد استوا بالا می ره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;... شما اصلاً مجبور به تحمل این دما نیستی ! منم نیستم ! متوجهی که ... چه اشکالی داره ؟ مهم اینه که آدم توی محل کارش راحت باشه ... و خب گاهی باید خیلی خیلی راحت باشه ... متوجهی که ... &lt;IMG src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons6/24.gif&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;پ ن ۱ : باران٬ باران٬ دوباره باران ٬ باران&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;            باران باران ٬ ستاره باران ٬ باران ...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;هوای پاییزی این روزا واقعاْ عالیه ... اگر زندگی بذاره این روزا مست هوای پاییزم . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;پ ن ۲ : داشتم به وبلاگهای محبوبم سر می زدم که متوجه شدم &lt;A href=&quot;http://ahangekhiyal.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نیوشا&lt;/A&gt; وبلاگشو حذف کرده و &lt;A href=&quot;http://www.sasosha.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ساسوشا&lt;/A&gt; هم از وبلاگ نویسی خداحافظی کرده  . چرا آخه ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;پ ن ۳ : اسم جزیره رو فعلاْ به &quot; جزیرۀ زن &quot; تغییر دادم . البته فعلاْ برای خودم خیلی نامأنوسه و احتمالش هست که به اسم قبلی برش گردونم . می شه کمکم کنید و بگید نظر شما در مورد تغییر اسم چیه ؟ با کدوم بیشتر موافقید؟&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 08:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اطلاعیه </title>
<link>http://jaziireh.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;این وبلاگ به زودی آپ خواهد شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;پ ن : هر گونه تقلید و برداشت از وبلاگ &lt;A href=&quot;http://soofya_k.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;این خانومه&lt;/A&gt; قویاً تکذیب می شود !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt; ایضاً &gt;&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 07:41:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jaziireh&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>jaziireh</dc:creator>
<guid>http://jaziireh.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
