جزیره

دلتنگی های یه جزیره
 
سال 86 هم رفت ، با همه ی اتفاقات و خوبیها و بدیهاش ...با زمستون زیبا و پر از برف غافلگیر کننده ش . کم کم جوونه ها و شکوفه های ترد و نازک درختها یکی یکی چشماشونو باز می کنن و هر طرف که می ری نسیم بوی بهار رو به مشام می رسونه و آدم از هیجان رسیدن عید مثل بچه های 4 ساله پر از شوق می شه .
سال 86 ، سال شلوغی بود ، یه سال پر از پدیده و اتفاق : سال یانگوم ! ( هر چند خودم حتی یه قسمتش رو هم ندیدم !! )  ... جنجال فیلم ضد ایرانی سیصد ! ... سال ایرانسل ، که به لطفش حتی دختر 8 ساله ی همسایه ی ما هم صاحب یه خط موبایل مستقل شد ! ... سالی که فیلترینگ به اوج خودش توی سالهای اخیر رسید و خیلی از سایتها و وبلاگها مثل سایتهای دانلود آهنگ بی دلیل و به صورت فله ای فیلتر شدن و کم پیش می اومد به سایتی سر بزنی و جمله ی کذایی : " مشترک گرامی ، دسترسی به سایت مورد نظر مقدور نمی باشد " رو نبینی ... سالی که قلیون هم مثل خیلی چیزای دیگه ممنوع شد و دوباره با نزدیک شدن انتخابات به دستور مستقیم شخص ریاست جمهوری آزاد شد  !!! ... سال پرواز غم انگیز قیصر امین پور ... سال پر از سوتی های سیاسی ... ایگنور شدن ایران توسط یاهو و خیلی سایتهای دیگه و همینطور خیلی جاها توی دنیای واقعی ... سال قدرت نمایی بی چون و چرای گشت ا.ر.ش.ا.د و دید زدن قانونی (!!!) ناموس مردم و دستگیری های سوال برانگیزشون توسط مامورین شریف پلیس ! ... خبر توقیف سنتوری و لو رفتن سی دی فیلم و بعد دست به دست گشتنش و اعلام شماره حساب مهرجویی برای واریز پول بلیط ... و بالاخره سالی که به 24  اسفند ختم شد و انتخابات مجلس و تعیین سرنوشت مملکت برای 4 سال !

امسال برای من پر از فراز و نشیب بود ، پر از امتحان ، پر از اضطراب و استرس . توی همین یه سال لااقل به اندازه ی 10 سال پیرتر یا به عبارت خوشبینانه ترش ، بزرگتر شدم . برای من سال خوبی نبود ، خیلی عذاب و سختی کشیدم ، خیلی ضربه خوردم ... انگار قدیمی ترا راست گفتن که : سالی که نکوست از بهارش پیداست ! باید از اولش می فهمیدم ! ... اشتباهات زیادی توی سالی که گذشت کردم ، اما حالا می دونم که گذشته ها گذشته ... باید به فکر جبران گذشته ها باشم . نمی خوام اشتباهاتم رو چماق کنم برای کوبیدن توی سر خودم ، می خوام ازشون نردبون بسازم و پله پله ازشون بالا برم تا به اوج برسم و لااقل خودمو به خودم ثابت کنم ... و می کنم . نمی خوام دیگه برگردم و به گذشته نگاه کنم ...
پشت سر نيست فضايي زنده
پشت سر مرغ نمي خواند
پشت سر باد نمي آيد
پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته ست
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته ست
پشت سر خستگي تاريخ است

...
هر چی هست حتما پیش روست !!
 

همه با اومدن عید خونه تکونی می کنن . منم انگار باید یه حال اساسی به خونه ی دلم بدم . خیلی چیزا رو باید از توش بتکونم . تمام یادگاری های کهنه و غبار گرفته رو می خوام دور بریزم . یه دل کوچولو می خوام مثل روزای اول ... پاک ، کودکانه ، معصوم ... دیگه به هر کسی نمی بخشمش ... می خوام بذارم با اومدن بهار سبز بشه ، عین سبزه ی عید .
 
بگذریم ... دوباره عید و دید و بازدید و شیرینی و جشنواره ی ماچ !! و آجیل و سریالهای تیکه پاره شده ی تلویزیون و ... . بر خلاف پارسال که همه ی اینا بیشتر دلزده م می کرد ، امسال مثل بچگی ها لحظه شماری می کنم واسه چیدن سفره ی هفت سین ، واسه اسکناس عیدی بابا از لای قرآن ، واسه دیده بوسی های بعد از تحویل سال که خیلی بامزه س . اونایی که تا دو ثانیه قبل مثل بچه ی آدم کنار هم نشسته بودن یهو می پرن و آنچنان همدیگه رو می بوسن که انگار چند ساله همدیگه رو ندیدن !  
البته این نوروز دو تا قسمت تلخ هم داره !!! یکی درست لحظه ی بعد از تحویل ساله که تا 2 ساعت بعدش هر کدوم از شبکه های تلویزیون رو که بزنی همزمان دارن تصاویری پشمالو نشون می دن که دارن به ما تبریک می گن !! دومی هم عیدی دادن به خواهر و برادرمه ! که البته خودم مرسومش کردم و اعتراف می کنم که غلط کردم ! ...
 
براتون یه سال پر از شادی و امید و سلامتی آرزو می کنم . تعطیلات بهتون خوش بگذره . تا می تونید از خوراکی های رایگان استفاده کنید و آجیل و شیرینی و میوه بخورید . سهم من رو هم نگه دارید بعد از عید بهم بدید. یه شماره حساب هم به زودی اعلام می کنم که عیدی هاتون رو واریز کنید و خدای نکرده به زحمت نیفتید این همه راه بیایید . عیدیتون رو ببینم انگار روی ماه خودتونو دیدم ، چه فرقی می کنه .
لحظه ی سال تحویل برای همه تون دعا می کنم ، شما هم اگر دلتون خواست من رو دعا کنید که بدجوری به دعاتون احتیاج دارم .
سال نو مبارک
 
پ ن : دیروز خیلی اتفاقی فهمیدم آخرین پست من توی سال 86 هفتاد و هفتمین پستم هم هست !! به فال نیک می گیرمش .
 
 
چند روز پیش توی مترو یکی از دوستای دوره ی دبستانم رو دیدم ، دوستی که اون موقع هر دو شاگرد ممتاز کلاس بودیم و کلی کرکری داشتیم با هم و سر همین چند باری حرفمون شده بود و رابطه مون خیلی صمیمانه نبود . البته توی عالم بچگی چنین رابطه ای از خیلی رابطه های صمیمی آدم بزرگا صمیمی تر و شیرین تره . اینقدر با هم شیطنت کرده بودیم و خاطره داشتیم که با دیدن هم بعد از اینهمه سال جیغمون دربیاد و همه ی مترو بفهمن ما دوستای قدیمی هستیم و بعد از چند سال همدیگه رو پیدا کردیم ! کلی گفتیم ٬ خندیدیم و حرف زدیم و وقتی اون پیاده شد و رفت ، خاطره های کودکی مثل سیل از هر طرف هجوم آورد ، طوری که حس می کردم دوباره بچه شدم . این وسط خاطره ای یادم اومد که وسط خیابون نیش خودم با یادآوریش تا بناگوش باز شد و بعد فکر کردم چه جایی بهتر از جزیره برای اعتراف !

چهارم دبستان که بودم ، توی یه مدرسه ی خیلی قدیمی ( بازمانده از دوران قاجار !! ) درس می خوندم . البته ساختمونی که ما توش درس می خوندیم نوسازتر بود ( مال دوران پهلوی !!! ) ولی یه ساختمون متروکه توی قسمت عقب حیاط مدرسه و پشت ساختمون ما بود که همون مدرسه ی قدیمی بود که هیچکس جرات نمی کرد حتی طرفش بره چون بین بچه ها شایع بود که قدیما یه عده از دانش آموزای اونجا در اثر خراب شدن سقف روی سرشون مردن و روحشون اونجا سرگردونه !!!  البته مدیریت مدرسه هم رفتن به اون ساختمون رو ممنوع کرده بود چون به هر حال ساختمون خیلی قدیمی بود و ممکن  بود حادثه ای پیش بیاد .
 من که از همون بچگی کله م بوی قرمه سبزی می داد و از روح و این حرفا نمی ترسیدم و از طرفی هم خیلی آرزو داشتم توی اون ساختمون رو ببینم ، به بچه ها گفتم که می خوام برم توی ساختمون . همه گفتن خالی می بندی و جرات نمی کنی و ... خلاصه با 6-5 تا از بچه ها تا جلوی در ورودیش رفتیم و 2 نفر هم با من اومدن تو ٬ اما از همون بدو ورود و با دیدن زمین و در و دیوارایی که دهن باز کرده بودن بیخیال شدن و برگشتن . خلاصه من رفتم تو و تنها چیزی که ندیدم روح بود ! البته روز بود و ساختمون هم روشن بود وگرنه یه بچه ی 10 ساله اونقدرا هم شجاع نیست . 
از اونجا که به اماکن تاریخی ( !! ) خیلی علاقه دارم کلی سرم گرم شده بود و داشتم به در و دیوار فرو ریخته و کتابای پاره پوره ی 15-10 سال قبل و کلاسایی که زمینشون فرو ریخته بود و باعث شده بودن از اون بالا کلاسای پایینی رو هم بشه نگاه کرد ، نگاه می کردم و برای خودم بچه هایی رو که اینجا درس می خوندن و همون حادثه ی احتمالی ریزش سقف کلاس و ... رو مجسم می کردم . خلاصه توی عوالم خودم سیر می کردم و حالیم نبود که 10 دقیقه ای هست دارم اونجا می چرخم !
بچه ها که نگران شده بودن شروع کردن به داد و بیداد و صدا کردن من . از اونجا که شاگرد خوبی بودم توی مدرسه و همه ی شیطونی هام زیر زیرکی بود و هیچکدوم از بزرگترای مدرسه چیزی ازم ندیده بودن و خیلی دوستم داشتن ، دیدم اگه بفهمن اومدم اونجا سابقه م خراب می شه و نمره ی انضباطم هم کم می شه، بنابراین تصمیم گرفتم برگردم تا بچه ها همه ی مدرسه رو با جیغ و دادشون خبر نکردن . بدو بدو برگشتم به سمت خروجی ساختمون . از اونجا که یه قسمت از زمین ( که می شد سقف زیر زمین ) ریخته بود ، از روی اون قسمت پریدم و از قضا گربه ی سیاهی که درست جلوی در خوابیده بود و من ندیده بودمش از پرش من وحشت کرد و با یه جیغ ویژه ی گربه ها پرید جلوم .  منم که انتظار دیدن هر چیزی رو داشتم جز یه حجم سیاه و یه صدای جیغ ، جیغ وحشتناک تری کشیدم و خودم رو پرت کردم توی حیاط و شروع کردم به گریه . همه ی بچه ها ریختن دورم که چی شده ؟ ... منم یهو خباثتم گل کرد و گفتم روح دیدم .  یهو همه ی بچه ها من رو ول کردن و با جیغ و گریه و فریاد ، فرار کردن به سمت کلاسها . خواستم برم دنبالشون و بگم بابا چقدر بی جنبه اید شوخی کردم ، اما دیدم جو خیلی باحالتر از این حرفاس و حیفه .
از اونجایی که به قول معروف اشکم دم مشکم بود تا یه نیم ساعتی از ترس جیغ اون گربهه گریه می کردم . برای همین همه ی داستانی که از دیدن روح تعریف کرده بودم رو باور کردن و خلاصه کل مدرسه فهمیدن که من روح دیدم ! هر کی هم ازم می پرسید همونجوری با بغض تعریف می کردم که یهو یه روح دیدم و سفید بود و دنبالم کرد و ...   حتی معلممون هم که اومد سر کلاس و قصه رو ازم پرسید مظلومانه و با بغض قصه رو براش شرح دادم  و اون بیچاره و بقیه ی بزرگترای مدرسه از اون جا که  فکر نمی کردن علاوه بر بچه مثبت بودن خالی بند هم باشم ، بر خلاف انتظارم چیزی بهم نگفتن و دعوام هم نکردن و تازه با دیدن بغض مظلومانه ی من دلداریم دادن که خیالاتی شدی و بردنم توی دفتر و آب قند هم بهم دادن . منم که دیدم دیگه برای گفتن حقیقت دیر شده و اگه بگم من فقط خواستم یه ذره با دوستام شوخی کنم ، احتمالا به جرم به هم ریختن مدرسه اخراج می شم لب فرو بستم و کلمه ای از حقیقت اون ماجرا رو به هیچکس حتی صمیمی ترین دوستام هم نگفتم و حتی خودم هم فراموشش کردم تا اون روز که با دیدن دوستم که اونم از بچه هایی بود که خیلی ترسیده بود یاد کودکی و شیطنتهای خاصش افتادم !  فقط حیف که زودتر یادش نیفتادم تا به خودشم بگم !
القصه ... چنین شد که با لحظه ای جرقه ی یک فکر شیطانی و خبیث ، یه مدرسه رو به مدت چند روز سر کار گذاشتم .  تا اینکه کم کم بعد از 5-4 روز موضوع به خودی خود فراموش شد و هیچکس هم به فکرش نرسید که فرزانه ی مظلوم و آروم و ممتاز مدرسه ، ممکنه خالی هم ببنده وگرنه روح کیلویی چنده ؟
 
باز یه بازی وبلاگی جدید و این بار " ترانه ها " به دعوت ماهوی عزیز !  
اولش که فهمیدم دعوت شدم کلی ذوق کردم بعد که نشستم و سعی کردم ترانه هایی رو که توی زندگیم ردی به جا گذاشتن و  به قول مخترع! این بازی یه روزی یهو حس کردم با شنیدنشون نفسم در نمیاد  بنویسم ٬ فهمیدم که نه ! چندان هم آسون نیست .  خصوصا برای من که موسیقی گوش کردن ٬ کم جایگاهی توی زندگیم نداره و همیشه به فراخور حالم و دوره ای که توش زندگی کرده م ترانه هایی بودن که مدتها ورد زبونم بودن و هر ترانه ای برام مثل کلیدیه که با شنیدنش قفلی باز می شه و تمام خاطرات اون دوران بیرون می ریزه و انگار برم می گردونه درست به همون روزا ! شاید اگر قرار بود لیست ترانه های محبوب حال حاضر زندگیم رو بگم خیلی راحت تر بودم اما خب قرار نیست دیگه ! ... این لیست متاسفانه فقط 7 تا انتخاب داره که البته کم نبودن کسانی که جر زنی کردن ، اما من سعی می کنم از همون 7 تا انتخاب فراتر نرم ! ( البته فقط سعی می کنم  ) آخه کم نبودن خواننده هایی که با ترانه هاشون زندگی کردم و دوره ای از زندگیم رو با اونا گذروندم و مطمئنا توی یه لیست 7 تایی نمی گنجن !
... توی دوره ی کودکی که اصلا اهل ترانه گوش کردن نبودم و فقط توی فاز بالا رفتن از در و دیوار بودم . ... اوائل نوجوونی روحیه ی پر شر و شور و شادی داشتم و آهنگای دامبول دیمبول دقیقا فراخور روحیه م بود ! این بود که تا مدتها اندی با ترانه هاش قلبم رو تسخیر کرده بود ! ... بزرگتر که شدم سیاوش قمیشی اومد و بعد ابی . سیاوش تمام هویت نوجوونیمه ... در واقع سیاوش من رو بزرگ کرده !! بعدها گوگوش ... بعد فرهاد ... فریدون فروغی ... چند تا  از ترانه های شهیار قنبری ... فرامرز و ... تا امروز که رسیده به حامی و گهگاهی محسن نامجو و احسان خواجه امیری که صداشو خیلی دوست دارم . همه ی اینا رو گفتم تا لااقل اشاره ای کلی به علایقم کرده باشم و دلم نسوزه که چیزی رو جا انداختم ! خب ... می ریم سراغ لیست ترانه های عشقولی و سپس ترانه هایی که به زدن کهیر منجر می شود !  پیشاپیش بابت طولانی بودنش شرمنده !

1- دختر آتیش پاره - اندی !!!! : ( خب مگه چیه ؟ ) اولین ترانه ای بود که واقعا دوستش داشتم و هی زیر لب زمزمه می کردمش و همه جا با افتخار به عنوان ترانه ی محبوبم اعلامش می کردم !! :
شب شده پر ستاره ... چشمک بزن دوباره ... بیا با هم برقصیم ... دختر آتیش پاره
 
2- بازم ترانه ای از اندی ! اسمش رو یادم نیست اما یادمه کم کم کودکی و شادی ها و بی خیالیهاش داشتن می رفتن و من کم کم داشتم بزرگ می شدم . اولین باری بود که توی عمرم از ترانه ای غمگین خوشم اومده بود و بعد از اون کم کم  دست از دامبول دیمبول برداشتم :
تنم کویر خشکه ... چشام اسیر و بی تاب ... بیا و برکه ای شو ... تو این کویر بی آب ...
 
3- آخ یکی بود یکی نبود ... یه عاشقی بود که یه روز ... بهت می گفت دوست داره ... آخ که دوست داره هنوز
ابی با این ترانه اش کم کم یه حس جدید رو توی قلبم بیدار کرد . کم کم داشتم می فهمیدم این عاشقی که می گن چیه ؟!
 
4- اگه یه روز بری سفر ... بری ز پیشم بی خبر ... اسیر رویاها می شم ... دوباره باز تنها می شم ...
می شناسینش که ؟ صدای دلنشین فرامرز و گیتار و ... . یادش به خیر !
 
5- وقتی که دلتنگ می شم و همراه تنهایی می رم ... داغ دلم تازه می شه زمزمه های خوندم ... وسوسه های موندنم با تو هم اندازه می شه ...
طلوع سیاوش قمیشی رو هنوزم دوست دارم ... هر از چند گاهی گوش می کنم و دقیقا می رم توی حال و هوای همون روزا .
 
6- ای چراغ هر بهانه ، از تو روشن از تو روشن ... ای که حرفای قشنگت ، منو آشتی داده با من ... من و گنجشکای خونه ، دیدنت عادتمونه ...
صدای گوگوش بود و اشکهای من ! اجرای کنسرتش رو که با گیتار بابک امینی می خونه خیلی دوست دارم .
 
7- دلم گرفت ای همنفس ... پرم شکست تو این قفس ... تو این غبار تو این سکوت ... چه بی صدا نفس نفس ...
اولین بار که این ترانه ی حامی رو شنیدم ، بی خود و بی جهت بغض کردم و اشک ریختم . و البته هنوز هم ... . این ترانه یه غم غریبی توش هست که باعث می شه هیچوقت سیر نشم ازش .
 
نــــــــــــه ! سهمیه ی من تموم شد و من موندم و کلی ترانه !  ... اما خب از اونجا که همه یه جوری توی این بازی تقلب کردن ، جهت عقب نماندن از قافله بعد از اهدای سیمرغ بلورین به 7 ترانه ی فوق ، دیپلم افتخار اهدا می شود به :

* بوی عیدی ( فرهاد ) : ( بوی عیدی ، بوی توت ، بوی کاغذ رنگی ... ) وقتی گوش می کنمش می شم همون فرزانه ی 15 سال پیش با یه دنیا اشتیاق واسه عید و عیدی و لباسای نو !

* سلطان قلبها ( عارف ) : ( یه دل می گه برم برم ، یه دلم می گه نرم نرم ، طاقت نداره دلم دلم ، بی تو چه کنم ؟) هیچوقت یادم نمیاد از شنیدنش خسته شده باشم ، هیچوقت هم نفهمیدم چرا اینقدر این ترانه رو دوست دارم ؟!

* با تو ( محمد اصفهانی ) : ( همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم ، از این که عاشق توام حس غرور می کنم ... با تو ستاره می شوم ، با تو ستاره می شوم ... ) این یکی رو دنیایی داشتم باهاش ، هنوزم وقتی می شنومش دلم می لرزه ... .

*مرغ خسته ( فریدون فروغی ) : ( وقتی که دستای باد ، قفس مرغ گرفتارو شکست ، شوق پروازو  نداشت ... ) یه دنیا خاطره باهاش دارم و از عزیزترین ترانه های زندگیمه !

*حریق سبز ( ابی ) : ( بیا کنارم سروناز بی تاب ... بیا کنارم زیر نور مهتاب ... ) البته نه با صدای ابی ، بلکه با صدای آرش که با گیتار این ترانه رو خیلی دوست داشتنی تر از خود ابی اجرا می کنه !
 
و اما ترانه های !! :
 
- دلمو شکوندی برو حالشو ببر ... با من نموندی برو حالشو ببر . از نمی دونم کدوم گروه درپیت ( حیف پیت که درش اینا باشن )

- عروس گلم وای وای - یار خوشگلم وای وای !! - اندی  ( وای وای ! انگار داره ذکر مصیبت می گه  )

- کلیه ی ترانه های سعید شایسته 

- صدای محسن چاوشی  که انگار داره بالا میاره وقتی می خونه ( با عرض معذرت از طرفدارانش ، ولی من از شنیدن صداش واقعا احساس  بهم دست می ده . هر چند انکار نمی کنم که ترانه هاش توی " سنتوری " رو دوست دارم .)

- دی جی آرش با تمام متعلقات!! خصوصا : آره آره بهاره - میام پیشت دوباره - آرش بی تو سردمه - ای عشق من

- فرشید امین به صورت دربست

- و جایزه ی زرشک طلایی تقدیم به شهرام کاشانی که کلا زنگ تفریحه
 
بهتره خودم داوطلبانه برم تا بیرونم نکردین ... اگه بخوام می تونم تا صبح ترانه های خوب ٬ بد ٬ زشت !! زندگیمو بگم اما خب همون بهتر که نگم . جالب اینجاس که فردا امتحان دارم !! ولی این پست اینقدر وسوسه انگیز بود که طاقت نیاوردم تا فردا بعد از امتحان صبر کنم و نشستم و نوشتمش . فقط اینم بگم که فقط ترانه های فارسی رو گفتم ولی دلم نمیاد نگم که god father , hotel california , high hopes , my heart will go on ,no face no name no number و ... رو چقدر دوست دارم ! ...
 
دعوت می کنم از : آرش ، سحر ، شاپرک ، تارا ، نیوشا ، سورنا و سیندرلا برای گفتن از ترانه هاشون . دلم می خواد دو تا مهمون ویژه هم دعوت کنم ، پس می کنم  نگار و نفیسه .
 
پ ن : اینجانب در حال حاضر هر گونه علاقه ٬ ارتباط و دلبستگی ! به جناب آقای اندی را  تکذیب کرده و از همین تریبون از ایشان اعلام برائت می نمایم . والسلام علیکم و رحمت الله
 
 
 
اين اخلاق مزخرف ملت شريف ما که بايد در مورد هر چيزي نظر بدن و به هر سوراخي سرک بکشن ، بعضي موقعها ديگه واقعا حال آدم رو به هم مي زنه !  نمي دونم کي به ما مجوز داده که در هر مورد تخصصي و غير تخصصي اظهار عقيده کنيم ؟ همين الان از يه ايراني در مورد نيروگاههاي هسته اي بپرسين تاااااا علل جا نيفتادن قرمه سبزي ! اگر جوابتون رو نداد ؟!! ... یا مثلا کافيه همين الان اسم چند تا آدم معروف رو سرچ کنيد تا ببينيد چه اطلاعاتي که در مورد زندگي خصوصيشون کشف نمی کنید !؟ از طلاق و ازدواج مجدد آقاي ولايتي سياستمدار گرفته تا زندگي يه بازيگري که داره اولين نقشش رو توي يه سريال درپيت تلويزيوني بازي مي کنه ! مثلا همين ديروز توي يه کيوسک روزنامه فروشي يه تيتر بسيار مهم ديدم از هفته نامه ي (( افتخار )) که خبري بسيار بسيار مهم و سرنوشت ساز داده بود از شقايق نوروزي ( همین بود اسمش ؟ ) بازيگر نقش " ترنگ " با تيتري به درشتي کله ي يه آدم ، مبني بر اينکه ايشون به تازگي درست کردن قرمه سبزي رو ياد گرفته ن !!!!!
 
وقتي نشرياتمون اينه ، ديگه تکليف آدماي دور و برمون معلومه ! مثلا يه آقايي در همسايگي محل کار من هست که يه شرکت يه نفره داره !! ( خودش مدير عامل ، کارمند ، منشي و نظافت چي مي باشد !! ) و از شير مگس ! تا جون آدميزاد رو وارد و صادر مي کنه ! ايشون به علت بيکاری و تنهایی از آمار تک تک واحدهاي ساختمون ما خبر داره و معمولا هم سعي مي کنه با ارائه ي اطلاعاتش ، از بقيه اطلاعات دريافت کنه و در واقع به نوعي تبادل اطلاعات کنه !! از اين رو گاهي مواقع به بهانه اي مياد بالا و سر حرف رو باز مي کنه . حالا چه جوري ؟ مثلا بعد از کمي صحبت در مورد موضوعي که به بهانه ش اومده شروع مي کنه که : (( اين خانوم فلاني ديروز داشت با پسرش دعوا مي کرد شنيدين ؟ نفهميدين قضيه چي بود ؟!؟ )) يا : (( مي گم اين لباس جديدتون خيلي بهتون ميادا ، چرا هميشه همينو نمي پوشين ؟!؟! )) ... (( از خانواده ي آقاي ... خبر ندارين ؟ اون پسرش که ازدواج کرده بود بچه دار نشد ؟! مي گن آقاي ... با ازدواجشون مخالف بوده ؟ ... نمي دوني به مشکل برخوردن يا نه ؟؟؟!!!!! ))
 
حالا تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ! وقتي اين آدم مياد احساس مي کنم بايد مثل خاله خانباجي ها يه ميل بافتني يا در حالت مدرن ترش کوبلن ! بگيرم دستم و بشينم در مورد خاله صغرا و عمه شمسي و شوهرا و بچه هاشون حرف بزنم .  خيلي وقتا بدفرم وسوسه مي شم يه تيکه ي کلفت تقديمش کنم ، اما به جاش یا هيچي نمي گم و هر چي مي پرسه فقط يه پوزخند می زنم ، يا هر چي مي پرسه از فلان چيز خبر داري ؟ فقط يه کلمه مي گم (( نع )) . اين آدم معروفه به اخذ اطلاعات و نشده که بخواد از زير زبون کسي اطلاعات بکشه و نتونه . مرحوم مدير عاملمون وقتي مي رفت پيشش و برمي گشت مي گفت :(( عجب آدميه اين !!! دستي دستي همه ي اطلاعات فروش شرکت رو از زير زبون من کشيد ! آنچنان ماهرانه سوال مي پرسه که اصلا نمي فهمي داري چي مي گي ؟! )) . و به خاطر همينکه موفق نمي شه از من  اطلاعات بگيره ، گاهي از روي حرص مي گه : (( خانم ... ! مي گن CIA يه پست خالي داره ها ! )) منم يه بار در جواب گفتم : (( جدا ؟ پس چرا نمي رين ؟ ))
 
از شوخي گذشته من نمي دونم اين چه ویروسی می باشد در وجود گرامي اين مردم شريف ؟!  به خودشون حق مي دن در مورد خصوصي ترين مسائل ديگران هم دخالت کنن !   ... يه بار داشتم توي خيابون راه مي رفتم ، يهو يه خانوم مسن که داشت از کنارم رد مي شد بر گشته مي گه : (( اين روسري که پوشيدي اصلا به مانتوت نميادا !!!!!! ))  کمــــــــــــــــک!!! مگه من اينو واسه تو پوشيدم ؟؟؟!!  ... اصلا شايد روسري ديگه اي نداشته باشم . اصلا شايد به نظر خودم خيلي هم قشنگ باشه ... اصلا شايد به من مربوط نباشه که پسر قدسي خانوم با زنش دعوا دارن ! ... شايد زهرا خانوم نمي خواد هيچکس از زندگيش با خبر بشه ! ...
 
مامانم يه دوستي داشت که چند وقتي ازش بي خبر بود ، بعد از چند وقت که ديد تلفناش رو جواب نمي ده ، رفت که بهش سر بزنه . اما متوجه شد بي خبر و بدون خداحافظي از اون خونه رفتن !! از اونجايي که منم با دخترش دوست بودم ٬ مونده بودم که چرا اينطوري رفتن و حتي يه زنگ نزدن خداحافظي کنن !! تا اينکه يه هفته بعد مامانم با تاريخچه و شجره نامه ي خانوادگيشون اومد خونه !!! حالا از کجا ؟ يه دوست مشترک که دوست خيلي صميمي و رازدار خانومه محسوب مي شده !  اون بيچاره با اطمينان به ايشون اومده پيشش درد دل کرده و تمام ماجراهاي اين چند وقته رو گفته بود ... که شوهرش بعد از 30 سال زندگي يهو رفته ازدواج کرده و حالا جدا شدن و براي جلوگيري از آبروريزي بي خداحافظي و بي سر و صدا وسايلش رو جمع کرده و رفته و ... اين خانومه هم اومده بود بي کم و کاست همه رو گذاشته بود کف دست مامان من !! حالا خدا مي دونه که چقدر هم ماجرا از خودش درآورده بود و بهش اضافه کرده بود ٬ یا براي چند نفر ديگه تعريف کرده بود ؟!  نکته ي جالب ماجرا اين جا بود که در کمال انسانیت به مامانم گفته بود طرف با گريه از من خواهش کرده يه وقت اين ماجرا رو به کسي نگم ، حالا تو رو خدا شما نرو به کسي بگو !! خجالت مي کشه بنده خدا !!!! ( طفلک مامان من هم که به هيچکس نگفت !  )
 
ضمن اینکه به نظر من بر خلاف نظريات رايج ٬ این مدل اخلاقها اصلا خانوم و آقا نداره و حتي يه جاهايي در مورد آقايون شديدتره !! همين الان مي تونم به صورت بداهه حداقل 10 تا مرد از پير و جوون ٬ از کسايي که کمابيش مي شناسم رو نام ببرم که يه خاله خانباجي تمام عيارن !! خانوما هم که ... چه عرض شود ؟؟؟
 
خب ديگه ! من کار دارم بايد برم . شما بشینین یه کم به این حرفا فکر کنین . منم برم يه زنگ بزنم به فريبا ، ببينم ماجراي اختلافش با مادر شوهرش به کجا رسيد ؟!!!!! يادم باشه بهش بگم يه وقت رو نده به مادر شوهره ! گربه رو باید دم حجله کشت .
 
پ ن ۱ : يه سر  به نیوشا بزنين و ماجراي عاشق شدن پسر 4 ساله ش رو توي ( پست اول و پست دوم ) بخونين تا هم شيوه ي عاشق شدن نسل آينده رو دريابين !! هم اينکه کلي بخندين از دست اين وروجک !
 
پ ن ۲ : اهل شعر و ادبیات هستین ؟ این پست آرش رو بخونید . شعر خوندنی و جالبی شده .